+ با نوبت 279 واسه پرداخت قسط وارد بانک ملی شدم
تو سالن انتظار تو ردیفی که نشسته بودم یه پسر جوون نشسته بود به سری فیش و دفترچه و یه پاکت دستش بود که باهاش طبل میزد بعد با موبایلش اهنگ گذاشت با پا میکوبید به زمین و باعث میشد ردیف صندلی های انتظار همه به لرزه درییاد قبل از بلند شدن هم روی دیوار ام دی افی بانک مجددا طبل می زد ...
+ یه سری مادر و پدرها هستن که تو بانک بچه هاشون (باید یه لفظ دیگه بکار برد) رو میزارن جلو دستگاه شماره انداز که شماره دربیارن و کاغذ بازی کنن !! بعد یهوو بلند گوی باجه بیست شماره اعلام میکنه و کسی مراجعه نمیکنه تو این فرصت هم کارمندان فرصت طلب شروع به راه انداختن کار اشناها میکنن!
+ تا حالا فکر میکردم مدارس ما حداقل ریاضی و علوم خوبی بهمون درس داده یا حداقل تر عدد خوانی رو خوب کار کرده
تو بانک یه خانم حدودا سی و چند ساله کنارم نشست و ازم خواست دو عدد پنج رقمی که به ریال نوشته شده بود رو براش بخونم ... خیلی ناراحت شدم.
+ ساعت دوازده شده بود و لی هنوز نوبتم نیومده بود یاد پسر طبل زنه افتادم ولی من یه خانم بودم و نمیشد طبل بزنم ...
نـوشــته شده در: پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ | 22:28 | به قلم: سمیه |
برچسب: روزانه,
نویسنده: کوروش باقری