خرید بک لینک

با یکی از دوستانم حرف میزدم .کم و بیش در جریان زندگی سختی که داره بودم وقتی حال من رو پرسید من جسارت کردم و از مشکلاتی که داشتم تا حدودی زبان به شکایت باز کردم و نارضایتی زیادی رو از نداشتن ها بهش اظهار کردم...

من رو شکر گذاری از خدا دعوت کرد و مقایسه با وضعیت بسیار بد خودش ...

دوستم سرطان داره و مغز و سینش درگیر شده و درمانهای بسیاری رو دنبال کرده شاید این بهترین قسمت زندگیش هست، یه تک فرزند ٬ دختر بیست و پنج ساله داره که عقب مانده ذهنی هست و کور کر و لال مادر زادی رو هم داره!!

شرایطی که حتی تصورش برای خیلی ها نا ممکنه. دوستم علی رغم اصرار مددکاران بیمارستان حاضر نشده دخترشو به بهزیستی بده و کلیه امورات درمانی فرزندشو هم به امید بهبود هر چند اندک انجام میده.. در تمام گفتمانش بمن یاداوری میکرد که با دیدن من خداروشکر کن و به داشته هایی که داری فکر کن و ...

اما من حقیقتا شرمم اومد که خداروشکر کنم اون با هم با دیدن و مقایسه وضعیت داغون دوستم ..شرم داشتم که خوشحال از داشته هام باشم و حالا که چنین اوضاع وخیمی ندارم بخاطر نداشته هام آرام باشم. ..

از شکایتهایی که کردم شرمنده دوستم شدم چند سال هست که دوستیم و این اولین بار بود که جزییات کاملی از زندگی تلخش رو بزبان می اورد...

به دوستم گفتم ترجیه میدم بجای شکر خدا از تو درس انسان بودن بگیرم درس گرفتن از صبر و استقامت و تسلیم نشدنت در برابر مشکلات هر چند سخت .ترجیه میدم از تو تو یاد بگیرم که چطور مشکلات سخت رو با تکیه به تلاش خودم حل کنم و فراموش نکنم روزهای خوب و بد همه گذشتنی است ..

اما شرمم میاد که تو رو بهانه ای برای شکر گذاری از خداوند و یاداوری داشته هام قرار بدم ..

نـوشــته شده در: چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ | 17:3 | به قلم: سمیه |




برچسب: دوست, نویسنده: کوروش باقری تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 14:32

صفحه بندی